Wed 6 Dec 2006
بعد ازسالها دوري وقتي دوستي ازروزهاي گذشته را مي بيني و در مي يابي كه چقدر احساس خوشبختي مي كند و خزان زندگي باعث برگريزانش نشده،چقدر خوشحال مي شوي و احساس خوشبختي مي كني و يقين پيدا مي كني بزرگترين خوشبختي، خوشبختي ديگر انسانها است. انسانهايي كه كه لياقتش را دارند.
اين نيز يكي از آخرين غزلهايم
يك قطره خون كه به يكباره آب شد بالا كشيدي و يك آفتاب شد
كم سوترين نگاه من از شرم ديدنت در روشنايي چشمت مذاب شد
از بس كه يوسف جانت عزيز بود بازار گرم زليخا خراب شد
شور لبش كه به لب هاي من خزيد در انحناي دلم قند، آب شد
تا آمدم كه غرق نگاهش شوم پلكي به هم زد و دريا سراب شد
نوشته شده توسط مهدی محمدی در ساعت 17:16 | لینک
|
